تبليغاتX
دانشجویان پزشکی
 

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . 

نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن...


کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

مسافر : نوش جونش !

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده شرمنده شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...


 

نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 1390/10/07 ساعت 1:28 موضوع اجتماعی | لینک ثابت


خاطرات روزانه یک استاجر

سلام ب تمامی دوستان

هی هرچی ما میخواییم عرصه رو بدیم دست جوونا و خودمون پست نذاریم انگار نمیشه. نکنه استاژر شدین دیگه ب کلاستون نمیخوره مطلب بذارین؟؟ یا اینکه شایعات درسته و رفتین تو فاز افسردگی! میخواین براتون مسابقات گل کوچیک برگزار کنم؟(البته از وقتی ذوب آهن حذف شده من یکی ک از فوتبال خداحافظی کردم هرچند برد بارسلونا مرهمی بود بر زخم های نهفته ام )

خوب بگذریم از قدیم گفتن تا سیلور هست زندگی باید کرد. خودم اشتراک 3ساله وبلاگ رو قبول میکنم و با پستهای متنوع وبلاگ را مفتی خر نه ببخشید اشتباه تایپی بود: مفتخر میکنم.

دست رو دلم نزارین که خونه. از صبح علی اطلوع،خروس خون مجبوری از خواب پاشی(چو خواب آید کجا خواب؟! دیشبشو که مجبور بودی واسه راند امروز وپایان بخش حسابی خربزنی) صبحونه نخورده گشنه و تشنه(بمیرم برات ماااااادر!) یدویی سمت بیمارستان. همینکه روپوش سفیدتو پوشیدی(راستی چرا رنگ کفن و روپوش پزشکا جفتش سفیده نکنه قراره تو طول دوره پزشکی صلاخیمون کنن آقا من جونمو دوست دارم کمممممممممممممک!) امضا که زدی تازه هفت خوان رستم شروع میشه.

سریع میدویی سمت تخت مریضا و شرح حال جدیدا و آن سرویس نوت واسه قبلیا. با سرعت نور شرو میکنی به نوشتن . تازه اونموقعست که میفهمی چرا خط پزشکا مثل نوارقلب آدم مرده است.(خط ایزوالکتریک).

بعدش سریع خودتو به مورنینگ میرسونی. جمع اتندا هم که جمعه و کاملا مشخصه که قراره خون و خون ریزی راه بیفته. تو اون لحظه یاد جلادهای ساطور به دست قرون وسطی میوفتی و گیوتینی که قراره سر اینترن زیرش قطع بشه! یکی از اتندا میپرسه:" واسه مریض چی کار کردی؟" هنوز اینترن دهنشو باز نکرده،خانوم دکتر میگه:" اول ABC

" . حالا هرچی این بنده خدا قسم بخوره که بابا مریضه سرحال بود ABC

نمیخواست به خرجش نمیره که نمیره. آقای دکتر میگه تشخیص افتراقیاتو بگو. شروع نکرده به گفتن یکهو پاتولوژیست میگه تشخیص فقط براساس پاراکلینیکه! آقای دکتر میگه نهjust کلینیک و اینجاست که دیگه خر بیار و باقالی بار کن!.خانوم دکتر همچنان روی ABC تاکید میکنه. هنوز اینا آروم نشدن اقای دکتر که اتند یه بخش دیگه است کرایتریاهای یه بیماریه بی ربط رو میخاد حالا هرچقدر اینترن خودشو خفه کنه که بابا من هنو اون بخشو نرفتم اتند گرامی نه تنها رعایت نکردن fair play رو نمیپذیره بلکه اونو به تمارض هم متهم میکنه حالا خداروشکر که 30 میلیون جریمه نقدی نشد! وباز خانوم دکتر:" پس چی شد این ABC!" خوب گیس و گیس کشی ها تموم میشه و مورنینگ با برجای گذاشتن انفارکتوس های متعدد قلبی و یه چندتا V takو long QT و اینا به پایان میرسه.

خوب دیگه باید کاسه کوزه رو جمع کنی و بری سر راند.دور مریض حلقه میزنین. نه اشتباه نکنین قرار نیست عمو زنجیر باف بازی کنیم اینجا از نخود و کیشمیش هیچ خبری نیست اینجا فقط سوال داریم و زنجیرهای نکاتی که عمو اتنده بافته و تو پشت سلول های خاکستری مغزت انداختی و حالا باید یکی یکی بازشون کنی و تحویل استاد بدی!

حالا وقت رفتن به درمونگاهه ، تو اون شلوغی با عمل دیاپدز که از نوترفیلها یادگرفتی رد میشی و میری داخل اتاق. مریض اول میاد تو شروع میکنی ب شرح حال. وای چه حالی میشی وقتی مریضی میاد که حتی خودشم نمیدونه چشه و اونموقع است که تو باید مثله بازپرسهای فیلمای اکشن با تصور اتاق تاریک و یه میز و دوتا صندلی و چراغی که از سقف آویزونه و داره تلوتلو میخوره شروع کنی به سوال پرسیدن تا بلکه بیمار گرامی لطف نموده دهان مبارک را گشوده و بگوید که اصلا چی شد ک تصمیم گرفت بیاد درمونگاه.!! حالا از این بدترشم هست: مواقعی ک مریضی میاد و یه شرح حال بلندبالایی بهت میگه بعد درکمال ناباوری حرفایی رو تحویل استاد میده که 180 درجه با چیزایی که به تو گفته فرق داره! حالا تو هرچی واسه اتند توضیح بدی به خرجش نمیره که نمیره !!!

خوب حالا نهار خورده و نخورده باید بری سر کلاس تئوری حالا فکرشو بکن که بخشت تو یه بیمارستانه و کلاس تئوری یه بیمارستان دیگه، اینجاست که الگوبرداری دوران کودکیت از کارتون Mig Mig به کارت میاد و خودتو باسرعت جت میرسونی به کلاس. بعدش هم که مشخصه: برمیگردی خابگاه یا خونه و تازه بدبختیات شروع میشه باید بشینی واسه راند بعدی و امتحان پایان بخش درس بخونی. البته باید خدارو هزاران بار شکر کنیم که خرم آباد مثه بعضی دانشگاه ها استاجرا یه روز درمیون کشیک ندارن!

بسته دیگه اشکاتونو پاک کنید برید بشینید سردرستون!


 

نوشته شده توسط silver در سه شنبه 1390/03/10 ساعت 19:42 موضوع طنز | لینک ثابت


این دانشجو که بود ؟!؟!

سؤال امتحان نهايي فيزيك دانشگاه كپنهاگ:
چگونه مي‌توان با يك فشارسنج ارتفاع يك آسمان‌خراش را محاسبه كرد؟
پاسخ يك دانشجو: " يك نخ بلند به گردن فشارسنج مي‌بنديم و آن را از سقف ساختمان به سمت زمين مي‌فرستيم. طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود.
اين پاسخ ابتكاري چنان استاد را خشمگين كرد كه دانشجو را رد كرد.
دانشجو با پافشاري بر اينكه پاسخش درست است به نتيجه امتحان اعتراض كرد. دانشگاه يك داور مستقل را براي تصميم درباره اين موضوع تعيين كرد.
داور دانشجو را خواست و به او شش دقيقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهي بيان كند تا معلوم شود كه با اصول اوليه فيزيك آشنايي دارد. دانشجو پنج دقيقه غرق تفكر ساكت نشست. داور به او يادآوري كرد كه وقتش درحال اتمام است. دانشجو پاسخ داد كه چندين پاسخ مناسب دارد اما ترديد دارد كدام را بگويد.
وقتي به او اخطار كردند عجله كند چنين پاسخ داد:
"اول اينكه مي‌توان فشارسنج را برد روي سقف آسمان‌خراش،
 آنرا از لبه ساختمان پائين انداخت و مدت زمان رسيدن آن به زمين را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوي يك دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بيچاره فشارسنج ."
"يا اگر هوا آفتابي باشد مي‌توان فشارسنج را عمودي بر زمين گذاشت و طول سايه‌اش را اندازه گرفت. بعد طول سايه آسمان‌خراش را اندازه گرفت و سپس با يك تناسب ساده ارتفاع آسمان‌خراش را بدست آورد ."
"اما اگر بخواهيم خيلي علمي باشيم، مي‌توان يك تكه نخ كوتاه  به فشارسنج بست و آنرا مثل يك پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمين وسپس روي سقف آسمان‌خراش. ارتفاع را از اختلاف نيروي جاذبه مي‌توان محاسبه كرد : T = 2 pi sqrt(l / g) ."
"يا اگر آسمان‌خراش پله اضطراري داشته باشد، مي‌توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع كرد."
"البته اگر خيلي گير و اصولگرا باشيد مي‌توان از فشارسنج براي اندازه‌گيري فشار هوا در سقف و روي زمين استفاده كرد و اختلاف آن برحسب ميلي‌بار را به فوت تبديل كرد تا ارتفاع ساختمان بدست آيد."
"ولي چون هميشه ما را تشويق مي‌كنند كه استقلال ذهني را تمرين كنيم و از روش‌هاي عملي استفاده كنيم، بدون شك بهترين روش آنست كه در اتاق سرايدار را بزنيم و به او بگوييم:
 اگر ارتفاع اين ساختمان را به من بگويي يك فشارسنج نو و زيبا به تو مي‌دهم."
این دانشجو کسی نبود جز نیلز بور!!


 

نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 1390/03/07 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت


سیب

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

.

.

.

.

.

.

.

هر دو را بغض ربود...
 
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
..." مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
...سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


 

نوشته شده توسط pintorikio در شنبه 1389/12/07 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت


جماعت دکتر

دیروز نتایج کنکور را داده اند. دخترک پزشکی یارقوزآباد درآمده است! دوستان صدایش می کنند: خانم دکتر! خانم دکتر!

طرف ترم اول است, اصلاً معلوم نیست آناتومی را پاس می کند یا نه!؟ تا در مورد جامعه ی پزشکی صحبت می شود سرش را اینطرف آن طرف می کند انگار صدایش کرده اند

پسرک ترم سوم است, با آدم های اطرافش که متأسفانه یا خوشبختانه از جامعه ی پزشکی نیستند طوری رفتار می کند که انگار قضیه ی ارباب و رعیتی در کار است!

طرف سال سوم است, هر مهمانی که میرود از او سوال پزشکی می پرسند به شکلی جواب می دهد و مطمئن, انگلیسی بلغور می کند که انگار ...! باقی نیز گمان می کنند واقعاً خبریست!

به او می گویم: من دکتر نیستم که! فعلاً دانشجوام. جواب می دهد: سخت نگیر چند سال دیگر که می شوی

آخر اگر اینگونه به مسئله نگاه کنی که وقتی بچه, دختر به دنیا امد به همه بگوییم بچه مادر است! چرا؟ چون چند سال دیگر که بالاخره مادر می شود!

پسری دانشجوی پزشکی است. کوله می اندازد و به دانشگاه می رود. دوستان و فامیل به وی می گویند: دکتر این کوله برای شما اُفت دارد. شما بايد سامسونِت دستت بگيري. این مدل مو برای یه پزشک بد است!

جوانکِ سفید پوش در بخش طوری با بیمارها رفتار می کند انگار قسم خورده رسم دیرین ارباب و رعیت را در وجوه جدیدی زنده کند!

آقایی می رود مدرسه ی بچه اش و خودش را معرفی می کند: من دکتر فلانی هستم پدر فلانكس!

دِ آخه آدم! هرجایی, شغلت را می آوری جلوي اِسمت که چه بشود؟ مثل این است که یکی دیگر بیاد بگوید: من نانوا فلانی ام!

اصلاً گیریم که مدرک را هم گرفتی! بعد که چی؟ می خواهی با درسی که برای درمان آدم ها خوانده ای به آن ها فخر بفروشی؟ سَرَت را بگیری بالاتر از جایی که باید باشد و فکر کنی یکهو پیش نرفته, چیزی شدی غیر از آن که تا به حال بوده ای؟

شعار فروتنی نمی دهم. اما راستش را بخواهید برخی از ما دیگر شورَش را در آورده ایم! می دانی, دقیقا حس می کنم که این غرور مردم ما را رنج می دهد. کم کم اپیدمی شده است و هیچکس نیز توجهی به آن نمی کند. بعضی وقت ها بوسیله ی یک تغییر رویه ی کوچک, می شود انسان خیلی بزرگ تری بود.

كلا اينجوري بگم: ما كه خودمون هم مال همين قشر هستيم. خبر خاصي نيست اينجا! هيجان زده نشو و نباش


 

نوشته شده توسط pintorikio در دوشنبه 1389/11/11 ساعت 1:16 موضوع اجتماعی | لینک ثابت


زندگی قصه ی مرد یخ فروشیست که از او پرسیدن فروختی ؟ گفت: نخریدند ؛ تمام شد

 

نامه ای به دوستی که به ناکجا آباد رفت

 

هنوز نامه ها هستند

هنوز بهانه هست

 

 

 

هیچ چیز جلودارت نبود ، نه لحظه های خوش ، نه آرامش ، نه دریای مواج

تو مشغول مردنت بودی

نه درختانی که به زیرشان قدم می زدی ، نه درختانی که سایه سارت بودند

تو مشغول مردنت بودی

هیچ چیز جلودارت نبود

    

نه بادی که گریبانت را می جنباند

نه سکونی که زمین گیرت کرده بود

نه کفش هایت که سنگین تر می شدند .

نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند

هیچ چیز جلودارت نبود

در اتاقت می نشستی و خیره می شدی و مشغول مردنت بودی

رنگ صورتت پرید

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه دوستانت که نصیحتت می کردند

نه پدرت...نه مادرت....که می دید نحیف و نحیف تر می شوی

نه آه های خسته ات

نه آستین هایت که حامل درد  بود

هیچ چیز جلودارت نبود

تو مشغول مردنت بودی

مشغول مردنت بودی.

هیچ چیز جلودارت نبود

نه گذشته ، نه آینده ، با هوای خوش اش

نه منظره ی اتاقت ، نه منظره ی حیاط گورستان

نه شهر ، نه این شهر زشت با عمارت های چوبی اش

نه شکست ، نه توفیق

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی

ساعت را به گوش ات می چسباندی

دراز می کشیدی

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی

خواب فضای زیر درختان

خواب فضای توی اتاق

خواب فضایی که حالااز تو خالی است

و مشغول مردنت بودی

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه نفس کشیدنت ، نه زندگی ات

نه زندگی ای که می خواستی

نه زندگی ای که داشتی

هیچ چیز جلو دارت نبود ......

 

............................... 


 

نوشته شده توسط daily در دوشنبه 1389/10/20 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


 

بوسه بر آب/ شکار بی نظیر یک عکاس انگلیسی

ارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود.

روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سری از این جنس است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است.

عکاس ابتدا فکر کرده است که مرغ نغمه سر قصد دارد آب بنوشد اما متوجه می شود که ...


او مجذوب انعکاس تصویر خود در آب شده و زمانی متوجه می شود که مرغ دیگری در کار نیست که منقار او تصویر ثابت منقوش در آب را می شکند.


مرغان نغمه سر انگلیسی از جمله معدود مرغان نغمه سری هستند که قدرت وارونه حرکت کردن و راه رفته از پایین به بالا بر روی درخت یا سطوح عمودی را دارند

                                                                                  


 

نوشته شده توسط taranom در پنجشنبه 1389/10/02 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


یادداشت های یك كامپیوترباز برای فرزندش!

زندگی مثل ویندوز می مونه، اكثر وقت ها قاطی داره. ولی خوب، بعضی وقت ها هم خیلی خوبه! به خاطر لحظه های خوبش، لحظه های بدش رو بی خیال شو!

زندگی مثل ویندوز می مونه، اگه ازدواج كردی و هی تو زندگی Hang كردی، زرتی Reset نكن و راه بیفت سمت دادگاه خانواده! خره... بعضی از DLLها مال زندگی مجردیه، اون ها رو با DLLهای متاهلی عوض كن! شب نشینی با رفقا، ای میل بازی و شاید هم وبلاگ نویسی رو اگه لازم باشه باید تعطیل كنی (این یكی رو دیگه نه!). بعضی هاش موجوده، با نگاهی دقیق به زندگی دیگران، می تونی اون ها رو Download كنی. ولی بعضی دیگه رو باید خودت بنویسی، بهتر بگم خودتون! خلاصه باید خودت رو سازگار كنی...

بعضی وقت ها باید خودت رو بزنی به Hang بازی! (بخوانید خنگ بازی) تا زندگی به اون سختی كه هست به نظر نرسه! یه وقت هایی لازمه كه به خاطر شرایط، Regional Settingت رو عوض كنی! می دونی كه كجا باید دنبالش بگردی، تو Control Panel.



زندگی مثل ویندوز می مونه، بعضی وقت ها لازمه یك سری از آدم ها رو از زندگیت Remove كنی و در عوض یك سری دیگه رو Add كنی! اونایی رو Add كن كه مصداق این شعر هستن: "دوست تو باید از تو به باشد --- تا تو را عقل و دین بیفزاید"!

زندگی مثل برنامه نویسی می مونه، می شه اون رو به دو دسته تقسیم بندی كرد؛ ساخت یافته و شیء گرا. زندگی ساخت یافته، زندگی ساده و بدون تجمل و تاحدی زمخته كه بعضی هاش بسیار باحال و در عین حال سخته! مثل برنامه نویسی با C++ می مونه! ولی در زندگی شیء گرا، همه چی بر روی اشیا متمركز شده! یخچال Side By Side، تلویزیون n اینچ با 60 میلیون تصویر هم زمان، خونه ی نیاوران و... فرقشون هم اینه كه دومی از كلاس و از اشیا تشكیل شده و اولی از دستورات و كدهای نوشتاری! شنیدی كه می گن طرف كلاس داره، یعنی زندگی نوع دوم!

زندگی مثل یه نرم افزار می مونه، رابط كاربر داره. بعضی وقتا این رابط خیلی قشنگه، ولی گولش رو نخور! ممكنه باطن زشتی داشته باشه. برعكس این قضیه هم ممكنه، شاید پشت اون Interface ضایعی كه می بینی، یه Program باحالی باشه كه نگو...

زندگی مثل یه نرم افزار می مونه، یك وقت هایی است كه این نرم افزار با ویژگی های شخصیتی تو سازگار نیست، سعی كن تو رویه ای كه در زندگی برای خودت انتخاب كردی تجدید نظر كنی! می تونی با انتخاب گزینه ی Options تو مغزت، تغییرات لازم رو در Setting ذهنت انجام بدی! ولی اگه جواب نداد به احتمال زیاد باید به فكر تغییر نرم افزاره باشی!

زندگی مثل اینترنت می مونه، بعضی از آدما مثل Hijackerها هستن، زوركی می خوان خودشون رو در دل آدم جا كنن! خودت رو ایمن كن

زندگی مثل یك صفحه ی وب می مونه! بعضی وقت ها برای تغییر ذائقه هم كه شده، دستی به CSS خونه و زندگیت بكش! به طور مثال جای یخچال و اجاق گاز رو عوض كن! یا خونه رو نقاشی كن. ولی جون هركی كه اون موقع دوستش داری از رنگی مثل این استفاده نكن: 000000#!

زندگی مثل یك بازی كامپیوتری می مونه، بعضی چیزا مثل Fifa 2005 و Doom می مونه! آخر ظاهر و گرافیكه ولی تهش رو كه نگاه می كنی می بینی فقط وقت تلف كردنه، پس به دنبال ظاهر نباش!

ولی مهم تر از همه اینه كه زندگی مثل یه وبلاگ می مونه، باید یه طوری بنویسیش كه همه جوره بشه خوندش! Format نوشتن خیلی مهمه! اگه طوری زندگی كنی كه فقط خودت حال كنی، خیلی زود دودش می ره تو چشم خودت! مثل وبلاگی كه فقط صاحبش می تونه اون رو به شكل مطلوبی ببینه! یه Format باحالی برای زندگی ت انتخاب كن كه بشه الگو برای بقیه! یه Format جهان شمول، یه Unicode!

به نقل از : www.abadan-web.mihanblog.com


 

نوشته شده توسط سواریان در پنجشنبه 1389/07/22 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت